...مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم :: کنار بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوش تر از اینت ندانم وگر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی که شور هستی از توست شراب جام خورشیدی که جان را نشاط از تو غم از تو مستی از توست ... پ.ن 1: از آنجایی که شما مستحضر علاقه وافر من به اطفال و بازی کردن با اطفال و گاهی اوقات ضایع شدنمان توسط این موجودات نازنین روی زمین هستید ، از اینرو به سادگی تسلیم خواهش های بی حد و حصر برادر عزیزمان برای کشتی گرفتن ( جـــــــان ؟!!! اینا رو گفتم که اگه شاهد غیبت کبرای من در این وب شدین دلیلشو بدونین :" ویزای کویر لوت گرفتم سر به بیابان بگذارم از این همه مهر و محبت زیادی که نثارم میشود !! " پ.ن 2: دیدین بعضی موقع ها که قراره صبح زود از خواب بیدار بشین و اون ساعت خوشگلتون رو ( البته الان موبایل خوشگله ! ) با هزار جور بد و بیراه کوک می کنین و می زارین بالای سرتون تا به موقع زنگ بزنه و بیدارتون کنه ، ساعت بدنتون 2 ساعت جلوتر برای خرسند کردن شما آلارم میزنه ؟! اونوقته که اکتیوترین عضو بدنتون دهان مبارکتون میشه که تا بناگوشتون وسعت پیدا میکنه و تو دلتون هزار جور قربون صدقه خدا میرین که هنوز 2 ساعت دیگه برای خوابیدن بهتون فرصت داده ...! این پرنده شادکام کننده تقریبا دیروز بود که بر شونه های من نشست اما نه برای 2 ساعت بلکه 5 دقیقه !! طوری که هر یک دقیقه به یک دقیقه ساعتو نگاه میکردم و از هر دقیقش نهایت لذت رو می بردم !! یکی نبود بگه آخه عزیزدلم اونایی که 5 دقیقه بیشتر خوابیدن الان کجای دنیا دارن حکم فرمانی میکنن که تو این همه ذوق داری ؟!! ولی چه کنیم ما خوابالوها دلمون به همین دقیقه ها خوشه دیگه ! پ.ن 3: در ادامه پ.ن 2 پست قبل : این از قوانین مورفی هستش که همیشه برای همه چی باید وقت کم بیاد مثلا یک هفته برای امتحانمون وقت داریم باز شب امتحان خودمونم بکشیم این کتاب تموم نمیشه که نمیشه ! بعدشم که نمره قشنگمون اومد میگیم اگه یه روز دیگه وقت داشتم میخوندم حتما 20 میشدما ...!! قضیه قرار گذاشتن منم از این قاعده مستثنی نیست و همیشه اگر یه شبانه روز هم جلوتر حرکت کنم بازم حداقل یه ربع ِش کم میاد ! پ.ن 4: پروژه " خانه تکانی " منزل ما با مهندسی مادر جان گرامی رسما کلید خورد ... کارگران : غزاله و خواهرش – مشاور مهندس : پدر جان گرامی ! دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم که پرستوی بوسه ات بر روی من دری ز بهشت خدا گشود اما چه می کنی دل را که در بهشت خدا هم غریبه بود... پ.ن 1: وقتی آسمون خدا ابریه، آسمون دل تو هم حال و هواش عوض میشه ... اگه آفتابی بود دوست داره خورشیدشو یه جایی قایم کنه و آماده بشه برای باریدن ؛ حتی پشت پرده حریر غرورت و یا زیر فرش رنگین احساست ! ... اما آسمون دل خیلی ها ، خیلی وقتا خورشیدی برای استتار کردن نداره ... همیشه ابریه ... ابرهایی که جنسشون از شیشه ست و شیشه هایی که اتم هاشون از جنس بغض ِ! این آسمونا یا این بغض های شیشه ای نه منتظر ضربه و تلنگری هستند که هوس شکسته شدن پیدا کنن و نه منتظر گرفتن آسمون خدا که هوس بارش داشته باشن ... ناخوداگاه میشکنند و می بارند ... گاهی بی صدا و گاهی با رعد ... گاهی نم نم و گاهی رگبار ... برای همینه که هر کسی آسمون دلش گرفتست چشماش همیشه بارونیه ... بارونی نه از جنس اشک ، بلکه از جنس غم ... اون روز آسمون خدا گرفته بود و آسمون دل من دلتنگ باریدن ... منتظر بهانه ... منتظر تلنگر ... و تنها تو بهانه و تلنگر آن شدی ... بلاخره نصیب آسمون خدا باران شد و نصیب آسمون دل من غم ... و باز هم صدای سیاوش : تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد / یه بغض شکسته رفیق گلوم شد ... برای عزیزی که خورشید آسمون دل خیلی ها بود اما خودش تو آسمون دلش خورشیدی نداشت ... طیبه عزیزم که با رفتنش دل بقیه رو هم مثل خودش ابری کرد ... پ.ن 2: چند نکته ارزنده ! : 1) هیچ وقت نذارین کسی از نقطه ضعفتون مطلع بشه ... چون ممکنه گاهی اوقات بابت این موضوع ضربه های سختی از دست کسایی که حتی فکرشو نمی کنین بخورین ... 2) تا در موضوعی سر رشته ندارین بحث مو شکافانه در اون زمینه انجام ندین که هم خودتون مجبور نشین آخرش خجالت بکشید هم کسی این وسط ناراحت نشه و هم گاهی اوقات آلودگی صوتی ایجاد نشه ! ( ملتمسانه ! ) 3) همیشه سعی کنین وقت شناس باشین و سر قراراتون به موقع برسین ... ( الان اگه دوستام اینو بخونن مطمئنا میگن : رطب و خورده حالا داره منع رطب میکنه ! پ.ن 3: خانم x شما قراره الگوی دانشجوهاتون باشین نباید که بهشون حسودی کنین ای بابا ! پ.ن 4: ولنتاینتون مبارک البته سپندارمزگان که جای خود دارد ... دو شاخه نرگست ای یار دلبند چه خوش عطری در این ایوان پراکند اگر صد گونه غم داری چو نرگس به روی زندگی لبخند لبخند گل نارنج و تنگ آب و ماهی صفای آسمان صبحگاهی بیا تا عیدی از حافظ بگیریم که از او می ستانی هرچه خواهی سحر دیدم درخت ارغوانی کشیده سر به بام خسته جانی بهارت خوش که فکر دیگرانی سری از بوی گلها مست داری کتاب و ساغری در دست داری دلی را هم اگر خشنود کردی به گیتی هرچه شادی هست داری چمن دلکش زمین خرم هوا تر نشستن پای گندمزار خوشتر امید تازه را دریاب و دریاب غم دیرینه را بگذار و بگذر ... ز پ.ن1: همه ما شاید تو یه مقطعی از سنمون تعریفای مختلفی از زنــدگــی داشته باشیم ... وقتی کوچیکیم فکر میکنیم زنــدگــیــمون فقط با داشتن بهترین اسباب بازی ها و یه پدر و مادر خوبی که هر چی خواستیم برامون فراهم کردن، بهترین زنــدگــی ِ و ما هم از این حیث خــوشــــبــخت ترین آدم روی زمین هستیم ... وقتی بزرگتر شدیم یا وقتی به خواسته های دوران کودکیمون رسیدیم کم کم حس میکنیم توی همه ی داشته هامون یه خلأیی داره سوسو میزنه... اما ... ریشه این خلأ کجا میتونه باشه؟ اونجاست که فکر میکنیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم تا ببینیم چی باعث شده خــوشــبــخــتی سایه خودشو تو زنــدگــیــمون کمرنگ تر کنه ... شاید بهترین راه خلاصی از این ورطه یه دوســت باشه ... آره یه دوســت ... یه دوســتــی که بتونیم باهاش درد و دل کنیم ... یه دوســتــی که بتونیم تمام نا گفته های ذهنمون رو در برابرش مطرح کنیم... مطمئن نیستیم ولی ... شاید اون بتونه خــوشــبــخــتــی ما رو تکمیل کنه ! اما حالا به قول سهراب، خانه دوســت کجاست؟! چی کار کنیم که بتونیم این خونه رو پیدا کنیم؟... پس دست به کار میشیم! اول شاید یه ذره مهربونتر شدیم... اگه بیشتر لبخند بزنیم چطوره؟ احساس میکنیم برای پیدا کردن یه دوست عالیه! حالا چاشنی مهربونیمون رو بیشتر میکنیم اما مهربونی بدون بخشندگی فایده ای داره؟! نه! پس بخشنده بودن رو هم یاد میگیریم و همچنین توانایی دوست داشتن دیگرانو ... حالا مهربانیم، میتونیم دوست داشته باشیم، می خندیم و می بخشیم ... اینجوری پیدا کردن خانه دوســت حتی با چشمان بسته هم امکانپذیره!... ولی به طور اعجاب انگیزی حس میکنیم خلأ زنــدگــیمون هم در حال پر شدنه! چرا ؟! ما که هنوز دوســتی پیدا نکردیم پس چرا احساس خــوشــبــخــتــی بیشتری میکنیم؟! ... شاید این از معجزات اکسیر مهربانی باشه! درسته همینطوره! حالا با داشتن این اکسیر حیات و زیر سایه یه دوســت یا دوســتـای خوب فرصت تاختن در عرصه زنــدگــی کاملا فراهمه! پس می تازیم و می تازیم و می تازیم و در خلال اون خلأهای دیگه ای که ممکنه برامون ایجاد بشه پر میکنیم ... . اما بعد از یه مدت، درجا زدن محسوس ترین چیزیه که تو این عرصه پر پیچ و خم شروع میکنه به خودنمایی کردن! یه نیاز... یه خلأ بزرگ، شاید خیلی بزرگتر از اونایی که تجربش کردیم... یه حسی که حاضریم تمام داشته هامونو حتی اون چیزایی که برای به دست آوردنشون خیلی تلاش کردیم، تمام رویاهامون، تمام آرزوهامون و در یک کلام، تمام زنــدگــیــمون رو به خاطرش از دست بدیم ... وای خدای من ! این حس چیه؟ نکنه همون... همون عــشــقــی باشه که گریبان گیر همه میشه؟! ... درسته... این خود عــشــق ِ... پس با تمام وجودمون در برابرش زانو میزنیم با وجود اینکه میدونیم عــشــق بازیگر طراریه که خیلی از موقع ها قصدی جز فریب دادنمون نداره ... میمونیم و گاهی بازی زنــدگــی رو با فریب عـشـــق به پایان میبریم و این یعنی باختن ... و چه خوش گفته سهراب (( زنــدگــی رســم خــوشــایــنــدی اســت و چــیــزی نــیــســت کــه لــب طــاقــچــه عــادت از یــاد مــن و تــو بــرود ... )) جمله ای که به گفته دبیر فارسیمون با خط درشت اول دفترامون نوشتیم بدون اینکه معنیشو بدونیم ... اما حالا میدونیم ... پس : (( زنــدگــی تــو را بــا تــمــام خــاطــراتــت، حــتــی اگــر تــراژدی مــحــض هــم بــاشــی، هــیــچوقــت فــرامــوش نــمــیکــنــم ... )) پ.ن2: از دید رآلیسم ؛ زندگی ، دوست ، و معشوق ما فقط خداست ... پ.ن3: "صدای پای آب " سهراب رو حتما بخونین سرشار ِ از امید ... پ.ن4: خیلی از موقع ها خوبی داشته هامون تا وقتی که داریمشون برامون محسوس نیست ... اما تجلی این خوبی ها رو وقتی می فهمیم که گمشون میکنیم یا از دستشون میدیم ... پ.ن5: اومدم که دوباره باشم ... پ.ن 6: بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر / بار دگر روزگار چون شکر آید فرا رسیدن پروسه شکرین شدن زندگیتان مبارک ! ( از ترس هیتلر شدن از بیان کردن ادامه مطلب معذوریم پ.ن7: اینم یه صبح ِ زمستانی ِ دل انگیز ِ قبل امتحانی ِ پارک ِ بغل دانشگاهی بعد از امتحان هم در جریان هوا هستین دیگه ... فقط اومدم بگم QI مدیریت دولتی دانشگاه پیام نور تهران قبول شد اما میخواد مدیریت بازرگانی دانشگاه آزاد رو بره ... پ.ن ۱ : یه نوستالژی به تمام نوستالژی های زندگیم اضافه شد ... پ.ن ۲ : نوشتم چون ازم خواسته بودی ... راستی من ازت چی خواسته بودم ؟! هیچ وقت روز تولدم رو یادم نمیره ... بی خیال ! از همه ی دوستان معذرت میخوام ... شاید یه روزی دوباره از نو شروع کردم ... فقط میام و یه چیز مینویسم اینجا ... آخه هر چی باشه قول دادم ... خداحافظ ... به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب ... پ.ن 1 : ترانه ای معروف میگوید : " تابستونه و وقت شادی و خنده ، بچه ها توی کوچه غرق بازی مثل چند تا پرنده ... " از آنجایی که ما نمیتوانیم مثل چند تا پرنده بشویم و اوقات فراغتمان را در داخل کوچه سپری کنیم تصمیم می گیریم با رفتن به مکان های تفریحی مانند پارک و سینما وامثال ذلک درصدد جبران آن برآییم ! نهایت در یکی از روزهایی که قرار است همراه اکیپی از دوستان در پارک سپری شود اینجانب و دختر خاله محترممان ( که یحتمل تمام سرمایه خود را صرف خریدن کنگر و ساختن لنگری کردند به وزن یک تن و طول و عرض یک کیلومتر برای انداختن آن در خانه ی خاله ی عزیزشان ) ، راهی پارک مقصود می شویم ... در اینکه دخترخاله محترم بنده به اعتقاد خودشان خواهر دوقلوی جنیفر لوپز هستند هیچ شکی نیست ! پ.ن 2 : تا پای صحبت های کسی ننشستید ، تا از حرف دل کسی با خبر نشدید ، تا شناخت صحیحی از طرف مقابل پیدا نکردید ، هیچ وقت ِ هیچ وقت به حرف هایی که مردم پشت سرش می زنند اعتماد نکنید ... متأسفانه بیشتر کدورت هایی که بین خیلی از آدما پیش میاد ناشی از قضاوت های بی مورد و بی جا در مورد همدیگه ست ... پس هر وقت خواستیم دل های همدیگرو با یک طرفه به قاضی رفتن های ناشیانمون بشکنیم به یاد این بیت بیفتیم که : " تا توانی دلی به دست آور / دل شکستن هنر نمی باشد ... " پ.ن 3 : بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده / بی خیال قلبی که این همه تنها مونده ... پ.ن 4 : یادش بخیر یکی از دوستام همیشه می گفت : اگه تو به نظرخودت فکر میکنی با گناهات خیلی مدیون خدا هستی ، یه روزی میرسه که به وضع امروزت غبطه می خوری و آرزو می کنی ای کاش همون آدم قبلی بودی نه الان که شدی گناهکارترین آدم روی زمین ! و رمضان فرصت خوبیه که اگه گناهکارترین آدم روی زمین هم باشی بتونی برگردی به موقعی که اصلا معنای گناه رو نمی دونستی ... درست مثل بدو تولدت ... مثل همون فرشته ای که پاک متولد شد ... . توی مهمونی خدا همه ی ما دعتوتیم و آغوش میزبان همیشه به روی مهمان بازه ! مثل همون موقعی که خودش گفته : " آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد ، به یاد من باش که من همیشه به یاد توام ... " پس تا میتونیم سعی کنیم از این ضیافت بزرگ نهایت استفاده رو ببریم ... " رمضانتان مبارک ! " پ.ن 5 : ستاره ها چشمک میزنن تا بگن تو سکوت و فاصله هم میشه گفت " دوستت دارم ! " پـس : بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم ... پ.ن 1 : دادگاه خانواده ساعت 12 ظهر... (( دیگه خسته شدم ! زندگی رو برام حروم کرده ! آقای قاضی من میخواستم با یه خانم خانه دار ازدواج کنم نه یه راهبه کلیسا ! والا به خدا دیگه راهبه ها هم اینجوری نیستن ! این خانم مجنونه ، مجــــــــنون ! )) صداش میلرزید ... معلوم بود یه بغض کهنه تو گلوش مونده ! چشماش از فرط عصبانیت از حدقه زده بود بیرون و دست هاش مدام تکان میخورد مثل اینکه دیگه اختیاری برای کنترل کردنشون نداشت ! (( دفعه پیش اومدم پیشتون گفتین آقا این کارا چیه ! برو بشین زندگیت رو بکن طلاق رو میخوای چی کار ! بشینین مشکلتون رو مسالمت آمیز با هم حل کنین ... درست میشه ! ... من ِساده قبول کردم ! خام شدم و دوباره شدم غلام حلقه به دوش خانم ! ای آقا ... ایشون درست بشو نیست که نیست ! ایندفعه تا طلاقم رو نگیرم دست از سرتون بر نمیدارم ! )) خانومه ساکت بود و خونسرد... انگار هیچ چیز براش مهم نبود...! مهم نبود که سکانس پایانی زندگی مشترکش داره با " طــلاق " رقم میخوره ... مهم نبود که پشت در دادگاه دوتا طفل معصوم بی صبرانه منتظر برگشت مادرشون هستن ... مادری که اِسما" مادربود ولی رَسما" هیچ وقت مادری رو در حق بچه هاش تموم نکرده بود ... (( طفلک بچه هام ! آقای قاضی فقط دلم میخواد نگاهشون کنین ! جز پوست و استخوون چیزی به تنشون نمونده ! میگم خانم یه ذره به بچه ها برس ! نخواستیم غذاهای آنچنانی درست کنی ! اما دیگه سوسیس و کالباس و نیمرو به خوردشون نده ! سر ظهر که من نیستم طفلکی ها همیشه اسیر ساندویچی سر کوچه هستن شبم که میام خونه خودم سعی میکنم حداقل یه چیزی مقوی درست کنم بدم به خوردشون ! پس کی به نماز جعفر طیارش برسه ؟! کل زندگیش شده روضه و نماز و ختم قرآن ! آخه خانم خدا گفته تو از زندگیت و شوهر و بچه هات دست بکش دو دستی بچسب به من ؟! ماشالله هر روز که ختم قرآن میگیری بگو ببینم کجای قرآن نوشته زن نباید خودشو برای شوهرش آراسته کنه ؟! بهش میگم خانم یه نگاه به آینه بنداز یکم به سر و صورتت برس دیگه نمیشه بهت نگاه کرد والا ! تو جواب من آینه رو میشکنه و میگه اسباب خودبینی باید شکسته بشه ! آخه آقای قاضی اینم شد زندگی ؟! بهترین لباس رو براش میگیرم میگم بپوش اما همیشه یه لباس سیاه کهنه تنش میکنه ! تلویزیون هم که دیگه ماشالله جای خود داره ! اصلا نمیدونم چرا این همه پول دادم بهترین مارک تلویزیون رو خریدم وقتی همیشه خاموشه ! میدونین چرا ؟! به من میگه نگاه نکن فیلم خارجی نشون میده خانم ها بدحجابن تو تحریک میشی ! اینم شد حرف ؟!! والا منِ بدبخت که موهای خودتم عمریه ندیدم ! وضع خونه وزندگی که دیگه اصلا گفتن نداره ! بیچاره خواهرم عید اومد یه دستی به سر و گوش خونه کشید وگرنه چرک و کثافت بالا میرفت ازش ! آقای قاضی والا به خدا دیگه روم نمیشه تو چشمای فامیل نگاه کنم از شرمندگی ... گله میکنن چرا دیگه به ما سر نمیزنین و خونمون نمیاین ... چی بگم بهشون ؟ بگم خانمم مهمونی رو غدقن کرده ؟! آقا اصلا شما بگو خدا گفته صله رحم رو قطع کن ؟! تازه به ترویجش امر میکنه که! فقط خانم بلده هر روز یه مشت راهبه دیگه مثل خودشو جمع کنه دورش روضه ی بیچاره کردن شوهر و بچه هاشون رو بخونن! نخیر ! این خانم نمیفهمه ! نمیدونم دیگه چه جوری باید حالیش کنم کارش اشتباهه ... نشستم با زبون خوش نصیحتش کردم اما چه فایده ! پدر و مادرم رو فرستادم نصیحتش کنن درست نشد که نشد ! خانواده خودشم به قرآن از رفتارش خسته شدن ! ... )) سرش رو گرفت تو دستش و نشست ... فکر کنم بغضش شکسته شده بود ! صدای هق هقش رو قشنگ میشد حس کرد ... همه میگن مرد که گریه نمیکنه ! اما اون غرور مردونش رو زیر پا له کرد چون دیگه از زندگیش بیزار بود ... قاضی که تا اون مدت فقط داشت به حرفای مرد گوش میداد و چیزی نمیگفت با دیدن این وضع به خانم رو کرد و گفت : شما چیزی برای گفتن ندارید ؟ و فقط صدایی ضعیف شنیده شد که :" نه ... " آخه سرش پایین بود و چادر مشکیش رو مثل عروس ها روی سرش انداخته بود ! ... برای ثانیه ای سکوت همه جا رو فرا گرفت ... همه منتظر حکم قاضی بودند ... جمله ای این سکوت رو شکست : " حکم طلاق صادر شد... " باز هم داستانی که نوشتم سرگذشت کسی بود که میشناختمش ولی با این تفاوت که این بار مثل پست قبل به " خودکشی " ختم نشد بلکه " طلاق " جای اون رو پر کرد ! مطمئنا" تو یه اتاق دیگه ی دادگاه هم حکم طلاق زوجی صادر شده بود که مشکلشون شباهت زیادی به این داستان داشت اما دقیقا" عکس رفتار این خانم ( بی عفتی ) سبب ساز این حکم شده بود ! پس یادمون نره شعار " تعادل داشته باش ! " رو تو زندگیمون نهادینه کنیم ! البته در این میون آقایونی هستن که همیشه به این بیت از سعدی استناد میکنن : " زهر از قبل تو نوش داروست / فحش از دهن تو طیبات است ! " که ضمن آرزوی تداوم زن ذلیلی از خدای متعال توفیق روزافزون را برایشان خواستاریم ! پ.ن 2 : چه حالی بهتون دست میده وقتی وسط سالن عروسی با کفش 30 سانتی مشغول هنرنمایی هستین و یک دفعه پاتون لیز بخوره و نقش بر زمین بشین ؟! اشکال نداره تو فیلم عروسیشون یه خاطره میشم ! پ.ن 3 : بچه که بودم اشکام جاذبه داشت ! هر چیزی که میخواستم گریه میکردم و به دستشون می آوردم ! اما برای به دست آوردن تو، تو سیلی از اشک هام غرق شدم و تو فقط خندیدی و گفتی : خداحافظ رفیق دیدار به قیامت ...! پ.ن 4 : بیادتم ، به وسعت قلب کوچکم . شاید کم باشد اما ... قلب هر کس تمام زندگی اوست ... آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من او هستی من است که آینده دست اوست ...
پ.ن 1 : یکی میگه تو زندگیش خیری ندید ... یکی دیگه میگه خیلی جوون و خوشگل بود ! ... اون یکی میگه بیچاره اصلا شانس نداشت ... ! خب حالا مگه چی شده ؟! دیروز " خــ ودکـشــ ـی " کرده...! اشکی که تو چشمات حلقه میزنه بهت مجال فکر کردن به " چــ را " ی ایجاد شده تو ذهنت و نمیده ...! اما نه ... مثل اینکه احتیاجی به فکر کردن نیست ! جوابش این چرا خیلی واضحه ...! اصلا از وقتی داستان زندگیش نقل و نبات بحث های فامیل شد واضح بود ! چرا نقل و نبات بحث های فامیل ؟! خب بازم واضحه ! از وقتی که خانوادش طردش کرده بودن ... از وقتی که کتک های شوهر معتاد و بی کارش رو از روی نعشگی و خماری هر روز تحمل میکرد ... از وقتی که شاهد فروخته شدن وسایل کم و ساده زندگیش که از روی ترحم و بخشش دیگران به دست آورده بود میشد ... از وقتی که فهمید هیچ وقت بچه دار نمیشه... از وقتی که ... کافیه یا بازم بگم ؟! اما مقصر خودش بود ... مقصر انتخابش بود ... یه " play back" به گذشته میزنیم : همه میگفتن لیاقت تو از این پسر لات و بی سر و پا خیلی بیشتره ! اما پات و کرده بودی تو یه کفش که : من دوسش دارم ... من میتونم درستش کنم ... اصلا یا اون یا هیچ کس دیگه ! ... و این حرفاتو یه روز با " فــ رار" کردنت ثابت کردی ... پدرت هم عصبانی شد و گفت دیگه دختری به اسم تو نداره ! گفت تو دیگه براش مردی ! التماس ها و ضجه های مادرتو یادت میاد؟! اما تو کوتاه نیومدی که نیومدی ... تمام جهیزیت وسایل دست دوم و قراضه ای بود که از مردم عاریه کرده بودی و سقف بالای سرت هم لجنخونه ای بود تو پایین ترین نقطه شهر ... تقریبا یک سال گذشته بود که یکی از آشناها به طور اتفاقی تو خیابون دیدت ... اونم با چه سر و وضعی ! میگفت از فرط لاغری مثل اسکلت متحرک شده بودی ! وقتی داشت از زخم های صورت و دست و پات میگفت بغض کرد ! بهش گفته بودی کتک خوردن دیگه برات عادی شده ! گفته بودی دیگه تحمل نعشگی هاش رو نداری ! اما چرا باز کوتاه نیومدی ؟! از آبرویی واهمه داشتی که خیلی وقت پیش به بادش داده بودی ؟! یا شایدم هنوز دوسش داشتی ؟! همون آشنا زیر پر و بالت و گرفت ... زندگیت برای مدتی یکم بهتر شد ... اما باز چه فایده ...! 5 سال از عمرت رو تو اسفناک ترین وضعیت ممکن سپری کردی تا اینکه دیروز برای همیشه بهش خاتمه دادی ! یا بهتر بگم خودکشی رو انتخاب کردی ! الانم جنازت تو سردخونه ایه که هیچ کس حتی برای تحویل گرفتنش هم رغبتی نداره ! حتی اونی که تمام زندگیت رو فداش کردی ! اما اگه از همون اول انتخابت رو به " ازدواج ســ الم " معطوف میکردی و " فــ رار کــ ردن " رو تو ذهنت خط خطی میکردی هیچ وقت ِهیچ وقت این سرانجامت نبود ! پس بیس اصلی زندگی ما رو " انــ تخــ اب "هامون تشکیل میده ! خیلی بیشتر روشون تمرکز کنیم ! ( داستانی که تعریف کردم داستان کسی بود که شناخت نسبی ازش داشتم ... داستان کسی که نه تنها توی این جامعه تنها نیست بلکه یکی از صدها یا شایدم هزارها نفریه که روزانه سرنوشتش به خودکشی ختم میشه ! ) پ.ن 2 : تا حالا به بزرگترین " فـــ اجعه " زندگیتون فکر کردین؟! میخواین بدونین بزرگترین فاجعه زندگی من چی بوده؟! این که یه از خدا بی خبری جای " مــ سواک " های شبیه به هم من و خواهرم رو عوض میکنه و ما وقتی متوجه این موضوع میشیم که برای مدتی طولانی از یه مسواک مشترک استفاده میکردیم !! پ.ن 3 : میگن " منــ طق " لازمه ی " فلسفه " ست ... اما ... به فلسفه زندگی من بدون منــ طق " با تــ و بــ ودن " توجهی کردی ؟! پ.ن 4 : همه ذرات جان پیوسته با دوست / همه اندیشه ام اندیشه اوست / نمی بینم به غیر از دوست اینجا / خدایا این منم یا اوست اینجا؟!
لب دریا ، نسیم و آب و آهنگ ، شکسته ناله های موج بر سنگ . مگر دریادلی داند که ما را ، چه طوفان هاست در این سینه ی تنگ ! پ.ن 1 : بلاخره سدی که باید شکسته میشد ، شکسته شد ! و من سد " کــ نکــ ور " رو چنان شکستم که اگه تمام مهندسان دنیا جمع بشن نمیتونن دوباره درستش کنن ! ( جدیدا نوشته هام اغراق آمیز شده زیاد جدی نگیرید ... پ.ن 2 : تو را در طبیعت بکر چون یاس ، در افکارم از احساس ، در انزوای تنهایی بی حد ، تو را در شبانه لبخند ، تا صبح دور ، و به اندازه یک جرعه خدا ، دوستت دارم ... ( هیج چیزی شب کنکور به اندازه صدای قشنگت نتونست بهم نیرو بده مرسی عزیزدلم ... ) گرچه با یادش ، همه شب ، تا سحرگاهان نیلی فام ، بیدارم ؛ گاهگاهی نیز ، وقتی چشم بر هم می گذارم ، خواب های روشنی دارم ، عین هشیاری ! آنچنان روشن که من در خواب ، دم به دم با خویش می گویم که : بیداری ست ، بیداری ست ، بیداری ! اینک ، اما در سحرگاهی ، چنین از روشنی سرشار ، پیش چشم این همه بیدار ، آیا خواب می بینم ؟ این منم ، همراه او ؟ بازو به بازو ؟ مست مست از عشق ، از امید ؟ روی راهی تار و پودش از نور ، از این سوی دریا ، رفته تا دروازه خورشید ؟ ای زمان ، ای آسمان ، ای کوه ، ای دریا ! خواب یا بیدار ، جاودانی باد این رویای رنگینم ! پ.ن 1 : اپیزود اول : وقتی که صبح ، با صدای تلفنت از خواب پریدم ، باید حدس میزدم که قصد داری منو به همون جمله ای که مدت ها منتظرش بودم برسونی ! : " عزیزم من دارم میام تهران ، بیا ببینمت ... " و بر خدایی که اونم تنهاست قسم ، برای یه منتظر فقط گفتن همین یه جمله کافیه تا بتونه بالی از جنس " عشق " دربیاره و از شوق " دیدار روی دوست "، تو آسمونی که براش سرشار از" عطر رسیدن "ـه پرواز کنه ! ، فقط خدا میدونه که چند بارممکنه این شعر اخوان رو با خودش تکرار کنه : " لحظه دیدار نزدیک است ، باز من دیوانه ام ، مستم / باز میلرزد دلم ، دستم / باز گویی در... " ، فقط خدا میدونه که قلب تلاطم زدش چند بار ممکنه از شدت تپیدن هوس بیرون افتادن از سینه ش رو بکنه ... درسته فقط و فقط خدا از "حال من " با خبر بود ! اپیزود دوم : با همه ی بی قراری هام ، سنگ فرش های محلی که قرار بود به قرار دل نا آرامم برسم رو با گام هایی" مجنونانه " و فارغ از نگاه های بی خبر و حیران مردم طی میکردم در حالی که با هر نبضم ، هر تپش قلبم و هر پلک زدنم فقط " او " برایم تداعی میشد و بس ! . دیدمت ... منو دیدی ... و دستهایمان مانند قطب های مثبت و منفی آهنربا چه بی بهانه برای در آغوش کشیدن هم جذب شدند و چشم هایمان چه صادقانه اشک اشتیاق را روانه گونه های از شوق ملتهبمان کردند ! بودیم و بودیم و بودیم و بودیم و از تنفس در هوای هم نهایت لذت رو میبردیم با اینکه میدونستیم این بودن ها و این تنفس ها از سراب زودگذرتر هستند ... اپیزود سوم : نمی خواستیم به پایان برسیم اما رسیده بودیم ... نمی خواستیم دستهایی که روزها برای فشردن هم لحظه شماری میکردن رو از هم جدا کنیم اما باید جدا میکردیم ... و نمی خواستیم قلب تنها ومنتظری رو که حالا پناهی برای ... ( قلب تنها که همیشه تنهاست ، انگار بازهم توهم زدم !) ... باز هم همون سنگ فرش هایی رو که تا چند ساعت پیش منتها الیه ش " رسیدن " به " تو " بود رو با هم طی کردیم با این تفاوت که این بار به " جدایی " از تو ختم میشد ... دستهایمان هر لحظه برای فشردن هم چه حریص تر که نمیشدند و چشم هایمان برای فراق هم چه پر آب تر ! ... . با صدای لرزانم صداش زدم : وایسا ... قبل از اینکه سوار ماشین بشی بذار خوب نگاهت کنم ... بذار تا شش هام رو از هوایی که عطر تو هنوز توش جریان داره پر کنم و بعد بـ ُ ... ( از این کلمه متنفرم ) تو رو خدا فقط زودتر بیا ... خیلی زود ... . هیچ وقت بوسه ای رو که تو لحظه آخر برات فرستادم فراموش نمیکنم چون به شیشه بسته ماشین اصابت کرد و بازتابش مثل تیری شد که قلب شیشه ایم رو بدجوری شکست ... تو رفتی و من به آسمونی خیره شدم که تا لحظه ای پیش مثل چتری در مقابل بارون تنهاییامون بود اما الان چترمون شکسته و من باز هم زیر بارون تنهایی خیس خیسم ... باز هم همون سنگ فرش ها و باز هم نگاه های حیران مردم ... و لعنت و لعنت بر این سنگ فرش ها ... عاقبت جدا شدن دستای ما / گم شدیم تو غربت غریبه ها / آخر اون همه لبخند و سرود / چشم پر حسادت زمونه بود ... ( برای بهترین دوستم که بعد از 1 سال دیده بودمش ... ) پ.ن 2 : خواهشا پیش من سوتی ندین تا نخندم !! پ.ن 3 : و " جرم " درامی کلاسیک از رفاقت ... ( با وجود همه مشغله هام باید میدیمش ! ولی ای کاش با صدای دوبله نبود ... ) پ.ن 4 : یه معما ریاضیه که جوابش برام خیلی مهمه ! خودم که هر چه قدر سعی کردم نتونستم جوابش رو پیدا کنم ! ( به مخاطب خاصم هم نگفتم ، عزیزدلم این روزا خیلی درگیره ... ) اگه شماها تونستین جوابش رو پیدا کنین حتما و حتما بهم بگین ! اینه : چه جوری 1000 = 99999 ؟؟!! پ.ن 5 : این آخرین آپم قبل از کنکوره ... چشم های منتظرم را به دست های رو به آسمانتان میسپارم ... هوایش را داشته باشید ! پ.ن 6 : اگر دنیا را به من بدهند ، فقط روز اولش را انتخاب می کنم ، چون همیشه مثل همان روز اول ، همان ساعت و دقیقه و ثانیه ی اولی که فهمیدم دوستت دارم ، " دوستت خواهم داشت "... دلم این روزا بیشتر از هر کس دیگه ای برای تو تنگه و بیشتر از هر کس دیگه ای تشنه دیدار تو هستم مخاطب خاصم ... قشنگ ترین نگاهم را برای تو کنار گذاشتم تا بدانی منتظر دیدار تو ام ... 
) با ایشان می شویم که از قضای روزگار استاد آماتور رشته کشتی کج تشریف دارند ... علی ایُِحال از چندین فن کوبنده اخوی گرام ( که بعضی از آنها را شخصا بدعت گزاری کرده و از تست کردن بر روی من نتایج خوشایندی نصیبشان شده بود (چرای این خوشایندی را به خودتان می سپارم!) ) مستفیض می شویم ... اما آخرالامر ، شادکامی حاصل از مستفیض شدن اینجانب تا آنجایی ادامه پیدا می کند که نظاره گر دورخیز کردن این نازنین برای جفت پا رفتن روی کلیه های عزیزمان هستیم ... اشهدمان را در دل خوانده و حلالیت غیابی از دوستان و آشنایان گرفته و چشم هایمان را می بندیم تا فرشته مرگ ( که با پانصد برابر سرعت میگ میگ در حال نزدیک شدن به ما بود .. ) کار خود را به درستی انجام دهد :" آماده باش حالا یک ... دو ... ســـــــه ... " و شـــــالاپــــ ... ناگهان صدایی ناجی ما شد :" ولــــــــــــــــش کـــــــــــــن بچـــــــــــــــــــه ... " چشم هایمان را باز می کنیم و مادر را بالای سرمان می بینیم : " وای مامان مرســــــــــــــــی ! مرســـــــــــــی فرشته نجات من ! پسرت داشت منو می کشت ! واقعا به موقع رســــــــــیدی ... مرســــــــــــــــــــــــــــی ... " از جایمان بلند شده و دست هایمان را برای در آغوش کشیدن مادر جان باز میکنیم : " مامانــــــــــــــــــــــــــــــی ... " " خُبـــه حالا دختر ... اگه میزد کلیه هاتو داغون میکرد فردا پس فردا که خواستیم کلیه هاتو بفروشیم کی میاد کلیه آش و لاش تو رو بخره هان؟!! "![]()
![]()
![]()

خب مزه قرار به دیر رسیدنشه دیگه مگه نه؟!
البته من خودم بیشتر اوقات تاخیر دارم ولی از اینکه کس دیگه دیر برسه زود عصبی میشم ! به نظرتون مغرورم؟!
) ![]()
![]()

)


منتها به دنبال القای این نظریه به سایر افراد مخصوصا آقایان بسی محترم تر از خودشان ! و استناد به این ضرب المثل که " کار از محکم کاری عیب نمیکنه ... " تیپی میزنند که کلا" به خانم های هالیوود و بالیوود و کوفتوود و زهرماروود ... ( شرمنده عصبانی شدم ! ![]()
) میگویند زکی ! و ما هم از تواضع بسیار زیاد و همچنین ترس از خاله جانمان جرأت امر به معروف و نهی از منکر را پیدا نمی کنیم که هیچ ، از طرف شخص مذکورهم متهم به درست نکردن " فوکول قله مانند " می شویم !
خلاصه به دنبال این ماجرا انواع و اقسام مذکرهای محترم لطفشان را نسبت به ما دو چندان می کنند و باعث می شوند ثانیه به ثانیه اینجانب مانند زغال روی آتش در حال رنگ عوض کردن شود ...
( مخصوصا زمانی که در تاکسی با صدای بلند با شما درد و دل کند و لابه لای سخنانش الفاظ رکیک به کار برد که دیگر نور علی نور است ! ) بلاخره به پارک می رسیم و دوستان گرانقدرهم به محض رؤیت جنیفر جان ! یا ببخشید خواهر جنیفر خانم
با زدن لبخندی نه چندان شیرین به بنده می فهمانند که چرا ایشان را به دنبال خودم بوکسل کرده ام !! ( زیرا در جمع دوستان ما غریبه ها جایی ندارند ! ) و ما هم از فرط خجالت تاب نیاورده و از یکی از دوستانمان درخواست می کنیم برای رفتن به مغازه و خریدن اجناسی که اصطلاحا" به آن " هله هوله " گفته می شود همراهیمان کند ... به ناچار مجبور می شویم برای جبران این اشتباه مقابل دوستان ، تمامی پول های نازنینمان را صرف خرید تمام اجناس هله هوله ایه مغازه کنیم طوری که حتی شپش هم برای پرسه زدن در جیب عزیزمان رغبتی نداشته باشد !
و از آنجایی که ما خیلی مغرور و یکدنده تشریف داریم اصرار دوستان را هم برای پس دادن دُنگ خوراکی هایی که تناول نمودند رد نموده در حالی که قطع به یقین می دانیم حتی برای کرایه ماشین هم آهی در بساط نداریم که نداریم ! ( سرانجام ِدارایی دختر خاله گلمان را نیز که خدمتتان عرض کردم ! ) اینجا بود که تفکری عجیب مغز ما را فرا می گیرد و هزاران جور بد و بیراه نثار خود می کنیم تا بلکه از شر این غرور بی جا و مسخره خود رها شویم ! در نهایت پس از دقایقی تفکر و صرف نظر کردن از آبرویمان ، پیامکی به یکی از دوستان عزیز فرستاده و حقیقت را برای او باز گو کرده و از او درخواست اندکی پول برای کرایه ماشینمان را می نماییم ! ایشان نیز لطف می کنند و این مقدار پول را در اختیارمان می گذارند اما آنچه نباید میشد ، شد و مهمان محترم جمع ما از این موضوع خبر دار شدند و موجبات رنگ عوض کردن ما را برای بار دیگر فراهم آوردند که دراینجا یک بار دیگر از صمیم قلبمان نهایت تشکر را از ایشان به عمل می آوریم ! ...ودرآخر نتیجه ای که از این "روز آفتاب پرستی !" عاید بنده شد این بود که بازی در کوچه را به رفتن پارک ترجیح دهم همین و بس !!! ![]()
دوستت دارم مخاطب خاصم

![]()
![]()
دوستت دارم مخاطب خاصم
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم مخاطب خاصم

) امسال که کنکور سراسری عالمی داشت برای خودش ... ناگفته نماند من هم برای خودم عالمی داشتم ... ( بلاخره نباید هیج جا کم آورد دیگه ...
) عالم کنکور سختی سوال هاش بود و عالم من خجسته بازی هایی که از هنگ کردن مغزم ناشی میشد
... شب قبل از کنکور اون قدر خونده بودم که یک دفعه احساس کردم توی مغزم جز " خـلاء "چیز دیگه ای نیست ! کتابا رو بستم و پرت کردم یه گوشه و خودم بدون اینکه ذره ای استرس داشته باشم رفتم کلی آهنگ گوش کردم ... شب موقع خواب هم به همه چیز فکر کردم جز کنکور فردا ! ( مثلا مخاطب خاصم گفته بود به هیچ چیز فکر نکن راحت بخواب ...!
) " اســ ترـس " هم که باهام کلا قهر کرده بود !
... صبح در اوج خجستگی تمام همراه مادر و پدر گرامی به سمت حوزه امتحانیم ( که از شانس خوب من دانشگاه دخترداییم بود و مسیرش رو بلد بودم با وجود اینکه خیلی دور و بد مسیر بود ... ) راه افتادیم تا بلاخره ببینم میتونم این غول و شکست بدم یا نه ! وقتی رسیدیم توی دست همه چیزی دیدم که درجا خشکم زد ! رفتم جلو از یکیشون پرسیدم : ببخشید مگه " شــ ناســ نامه " هم میخواد ؟!! گفت آره خانم مگه پایین کارت و نخوندی ؟ داشتن شناسنامه یا کارت ملی عکس دار حتما لازمه ! این در حالی بود که درهای حوزه ساعت هفت بسته میشد و ساعت من اون لحظه شش و پنجاه دقیقه رو نشون میداد
... با این وجود بازم استرسی در کار نبود که نبود !
رفتم پیش مامانم گفتم یه چیزی بگم مامان؟! گفت بگو و زود برو الان درها بسته میشه ! گفتم شناسنامه یادم رفته بیارم !... واقعا و واقعا قیافش دیدنی شده بود اون لحظه ! عصبانیت و تعجب و استرسی که آرزو میکردم ای کاش تو وجود من پیدا میشد ! امانی نداد برای اینکه بگه " کــــــــــــوفت مگه تو پارسال کنکور ندادی دخـــــــــتر نمیدونستی باید شناسنامت رو بیاری ؟ حداقل کارت و درست میخوندی ! الان با این وضع ترافیک و دوری راه و تنگی وقت چه جوری برم واسه تو شناسنامه بیارم آخـــــه ! ای خــــدا... " حالا یکی نبود بیاد این مامان ما رو دلداری بده یه وقت نزنه زیر گریه !
واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم فقط دنبال این بودم ببینم کسی هم پیدا میشه مشکل منو داشته باشه یا نه ! اون لحظه حسادتم گل کرد و آرزو کردم ای کاش همه مثل من بودن ...!
خلاصه با هزار جور مشکل و صحبت با نگهبانی قرار بر این شد که تا ساعت هفت و نیم صبر کنم تا بابام بره خونه شناسنامه رو بیاره بعد برم سر جلسه و اگر هم دیر شد برام بفرستن تو سالن ... خدا رو شکر تنها نبودم حداقل 6 نفر دیگه مثل من هم " آی کــ یو " بازیشون گل کرده بود ...! البته من آی کیو نبودم فقط یه ذره خجسته شده بودم !
خلاصه تا ساعت هفت و نیم منتظر شدم و دیدم نه خبری از پدر گرامی شد و از نه شناسنامه ای که هیچ وقت اهمیتش رو قبل از این ماجرا درک نکرده بودم !
به نگهبان سالن سپردم و اومدم نشستم سر جلسه ... اونم چه جلسه ای ! دقیقا باید از سالن هزار متری جلسه سهم من ردیف آخر میشد که نه نور درست و درمونی داشت و نه تهویه ای ! ( نمیدونم چرا همیشه باید آخر باشم توی مدرسه کلاس آخر، توی کلاس نیمکت آخر، توی صف نفر آخرو... کنکور پارسال هم ردیف آخر بودم !
) اینم به خوش شانسیم ربط دادم و گفتم اشکال نداره من که آخر بودن برام عادی شده این نیز بگذرد ...! مهم اینه میخوام با تمام قدرتم برم به جنگ این غول بی شاخ و دم شرایط محیطیش فرقی نمیکنه حالا ! (دستی دستی داشتم گوشام رو دراز میکردم
)...دفترچه سوالای عمومی رو برداشتم و شروع کردم به جواب دادن ... همینطور که گفتم شب قبل کلی آهنگ گوش کرده بودم و این تاثیرش رو وقتی گذاشت که داشتم به یه تست ادبیات جواب میدادم ... ناخوداگاه یه تیکه از آهنگی که خیلی دوستش دارم مهمون ذهنم شد و هرچه قدر خواستم این مهمون ناخونده رو بیرون کنم نتونستم که نتونستم ! حالا همین مهمون ناخونده شده بود مثل یه پیام بازرگانی بین یه تست تا تست دیگه ای که قرار بود بزنم !
و آخر زمانی موفق به بیرون کردنش شدم که از صدای بلندگو شنیدم : " اجرای بند 3 ... " سرم و بالا کردم و دیدم چند نفر از خدمه با پارچ های آب و لیوان یک بار مصرف وارد سالن شدن ... پیش خودم گفتم واقعا نسبت به پارسال چه قدر پیشرفت کردنا ... واسه پارچ آب هم بند و تبصره گذاشتن ! و کلی با خودم خندیدم !
اما بعد متوجه شدم منظور از اجرای بند 3 این بوده که دفترچه های عمومی رو جمع کنن و دفترچه های اختصاصی رو بذارن کنار صندلی بچه ها ! ... برعکس سوال های عمومی ، سوال های اختصاصی فوق العاده سختی داشت طوری که همه بچه ها بعد از 1 ساعت دفترچه ها رو بستن و فقط همدیگرو نگاه میکردن ! ... خلاصه ساعت شد دوازده و ربع ظهر که از سر جلسه اومدیم بیرون ... وقتی رسیدم جلو در دانشگاه با انبوهی از پدر و مادرهای منتظر رو به رو شدم که هر کدومشون یه شاخه گل دستشون بود وداشتن لبخند میزدن ! ... یاد آزادسازی اسرای جنگی افتادم
و بازم مثل همیشه نتونستم جلو خندم و بگیرم و زدم زیر خنده که دیدم مامانم داره با سرعت میاد طرفم ... بغلم کرد و کلی بوسم کرد و بهم گل داد ! منم همینجوری که میخندیدم گفتم " مصبتو مصیبت ...! " ( از فیلم جرم یاد گرفتم یه جورایی تکه کلامم شده !
) که یهو بقیه بچه ها هم زدن زیر خنده ! و کلی آخرش بهم خوش گذشت و با خودم قرار گذاشتم از این به بعد از شدت خجسته بازیهام هم کم کنم !
راستی 4 تا شماره آخر داوطلیبم هم مثل 4 تا شماره آخر تل مخاطب خاصم بود ... ببین چه قدر دوست دارم عسیسم ![]()
مخاطب خاصم 
( یکی از فامیلای نزدیکمون که با هم شوخی هم زیاد داریم چند روز پیش خونمون بود ... صحبت از دیجیتال و وسایل دیجیتالی شد ... با این که لهجه هم نداره اما دیجیتال رو گفت دیجَتال ! حالا من به زور خودمو کنترل کردم گفتم اشکال نداره اشتباه لپی بوده و نخندیدم !
تا این که برای بار دوم دوباره گفت دیجَتال !! اون موقع بود که دیگه بمب خنده من منفجر شد و باز هم این خنده های بی موقع من کار دستم داد و باعث ناراحتیه یه نفر دیگه شد !!
خدایا چی کار کنم این عادتمو ترک کنم ؟!! ازش معذرت میخوام باور کنید قصد مسخره کردن رو ندارم به هیچ عنوان ! ) راستی رضوانم از تو هم معذرت می خوام خودت بهتر میدونی چه قدر دوست دارم پس هیچ وقت توهینی در کار نبوده و نخواهد بود ! ![]()
دوستت دارم عزیزم
| Design By : Night Skin |
